تبليغاتX
قلم بدست
نوشته های احمد رضا بهارلو را در همين صفحه ملاحظه خواهيد فرمود
 

 

احمدرضا بهارلو 08/09/2009

Baharloo_LastDay
 امروز سه شنبه هشتم سپتامبر سال ۲۰۰۹ (هفدهم شهريور ۱۳۸۸)، و اين آخرين برگ دفتريست که سال پيش نوشتن روزانه اش را برايت آغاز کردم. يعنی فردا که بيآيد من در اينجا، در صدای آمريکا، خانه دوم من در سی سالی که گذشت و نميدانم چگونه گذشت، نخواهم بود تا اين روزانه نگاری را دنبال کنم.

دل از اين محفل کندن البته، همچون دل از اين ساختمان کندن که در هر گوشه اش چهره متبسم دوستی جلويم سبز ميشود، که از هر قوم و ملتی را که فکرش بکنيد هست، آسان نيست، اما ادامه زندگيست که در ترسيم خطوطش خودم هم مانده ام که چقدر دست داشته ام و چقدر نداشته ام.

اما يک نکته را ميدانم. اينکه پايان راه من و صدای آمريکا، بگونه ای هست که پيوسته آرزو داشتم باشد. يعنی آنگونه جدائی که نه رنجش خاطری تصميم را باعث شده باشد، نه کسی عذرم را خواسته باشد و نه کسی هلم داده باشد.

رسيده ام به نقطه ای و مکانی در ذهن که راهی ديگر در پيش گيرم، بی آنکه رشته الفت و محبت با صدای آمريکا و همه آدمهای شريفی که در آنند و افتخار همکاريشان را داشته ام بگسلم.

صدای آمريکا به من اين فرصتی يگانه داد که در اين سی ساله به آرزوی هميشگی خود جامه عمل بپوشانم. آرزوی خدمت به دو سرزمين، به ايران و به آمريکا که هرگز منافع حقيقی و دراز مدت مردمانش را در تضاد با يکديگر نديدم. حتی اگر نابخردی اين حاکم و آن مقام در روزها و دوران هائی اين حقيقت را وارونه جلوه داده باشند. و من بخاطر اين فرصت تاريخی که صدای آمريکا در اختيارم گذاشت، فرصتی که از سالهای گروگانگيری و جنگ تا روزهای اميد و روزهای ارتباط با تو را شامل ميشود، سپاسگزارم و از ياد نخواهم برد.

صدای آمريکا به من فرصت داد تا بسيار بيآموزم و آموخته ام را نيز با تو در ميان گذارم و باز از تو بيآموزم.

اين چنين نعمت و فرصتی را نه ميتوان دست کم گرفت و نه فراموش کرد. اما اينکه از اين نعمت و فرصت تا چه حد استفاده کرده باشم که بجای فقط ذکر مصيبت و ملال، بدرد تو خورده باشد، قضاوتش با من نيست و حرف حرف توست.

اما پايان حکايت من با صدای آمريکا نيز پايان حکايت من با تو نيست. و تو باز از من خواهی شنيد تا آنزمان که بخواهی.

امروز فقط از ديد من پايان يک دوره اداری و کاريست که شب ۲۲ نوامبر سال ۱۹۷۹ (۱ آذر ۱۳۵۸) شروع شده و به امروز ميرسد که حدودأ سی سال از آن گذشته است.

اما بجز سپاس از صدای آمريکا و سپاس از تو، سپاس بزرگ ديگری هم ميماند که بايد نثار يک بيک همکارانی کنم که در درجه اول دوستانم بودند و هميشه با من همراه، که در اين سی ساله هرگز دست تنهايم نگذاشتند، با هم روزها و شب ها را که از شماره فزونند پشت سر گذاشتيم و با هم بسيار گفتيم و مهمتر از همه خنديديم و از ته دل خنديديم.

الفت من با اينان که بسياريشان نيز ديگر در اين ساختمان نيستند پيوستگيست، از آقای يحيوی بگير و بيا تا گيتی و آن گيتی ديگر و فرح دخت و ليدا و حميد و بهروز و بهروز ديگر و عباس آقا و علی و رامش و نازی و انوش و ستاره و نادر و فريدون و اکبر و سعيد و حيدر و منصور و ايرج و همايون و تا جوان هائی که امروزه دارند جای قديمی ها را پر ميکنند و برايشان آرزوی موفقيت دارم، "موهبتی بود در کنارتان".

از عنکبوتی های عزيز که در اين يکساله مهمانشان بودم سپاسگزارم بخصوص از بهروز و سعيد و داراب و البته دو مريم عزيز، يعنی هم مريم و هم مريمو!! (ميدانی در شيراز مريم را اينطور صدا ميزدند).

فردا که بيآيد اما، راهی ديگر آغاز خواهم کرد که از خوب حادثه، هنوز حرفی برای گفتن دارم و تا آنزمان که چنته ام ته نکشيده باشد، اين حرف را با تو همچنان ادامه خواهم داد.

سه شنبه، هشتم سپتامبر ۲۰۰۹ برابر با هفدهم شهريور ۱۳۸۸

احمد رضا بهارلو.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:14  توسط احمدرضا بهارلو | 
 

 

احمدرضا بهارلو 27/08/2009

Baharloo_174
و سرانجام بازمانده آخر از برادران پر آوازه کندی، و مردی که به گفته پرزیدنت اوباما هر سند عمده قانونی در این کشور در جهت پیشبرد حقوق مدنی، بهداشت، اقتصاد و بهزیستی مردم آمریکا، نام او را با خود داشت و حاصل تلاش های او بود، مغلوب سرطان کشنده ای شد که در این ماه های گذشته، قدرت و توان فعالیت را از او گرفته بود و نیک می دانست که در این جدال، نه راهی برای پیروزی و نه روزنه ای برای گریز باقیست.

سناتور ادوارد کندی یا به گفته آمریکائیان «تد کندی» بزرگ خاندان کندی اما کوچکترین برادر از چهار برادری بود که سه تن در راه خدمت به این سرزمین جان از کف دادند و دو تن آخر، در سوء قصدهائی جان باختند که تا امروز واقعیت آن بر جهانیان آشکار نشده است.

قتل پرزیدنت کندی در نوامبر ۱۹۶۳ به عنوان بزرگترین معمای قرن بیستم و از دید بسیاری بزرگترین سرپوش گذاری و فریب قرن در تاریخ آمریکا همچنان اسرارش مکتوم باقی ماند و پنج سال بعد در سال ۱۹۶۸، ترور رابرت کندی، به دست موجودی به نام سرحان بشار سیرحان، با انگیزه ای موهوم که تا امروز هم قابل قبول برای هیچ عاقلی نبوده، تنها ادوارد را از جمع برادران افسانه ای کندی باقی گذارد که در زمان حیات جان کندی و رابرت در سایه آنان در حرکت بود و پس از مرگشان اگر نه در کاخ سفید آمریکا اما در سنای آمریکا به مدت ۴۶ سال به صورت بزرگترین غول لیبرال که دوست و دشمن احترامش را داشتند در آمد و مهمتر از همه همچون جان کندی و رابرت کندی، پیوسته در گزینش میان صاحبان منافع مخصوص و مردم، جانب مردم را گرفت.

آنچه خانواده کندی را متمایز از هر سلسله ای در آمریکا و شاید در ذهن همه جهانیان می کند نیز پذیرش این فکر از سوی مردم آمریکا بوده که این خاندان با همه شکوه و ثروت و شوکت، پیوسته هوای مردم را داشته و جانب مردم را گرفته اند.

مردم آمریکا در ذهنیت تاریخی خود پذیرفته اند که قتل پرزیدنت کندی، گواهیست بر آنکه او در گزینش میان مردم و غیر، جانب مردم را گرفته بود و قتل ناموجه مردی چون رابرت کندی را نیز نشانی دیگر برای توجیه باور خود می دانند که رابرت کندی در گزینش میان مردم و غیر، به مردم روی می آورد.

بسیاری از مردم آمریکا حتی شکست ادوارد کندی را در برابر جیمی کارتر در مبارزات انتخاباتی سال ۱۹۸۰، گواه دیگری دانستند بر آنکه گروهی نامرئی وجود او را در کاخ سفید نمی توانستند تحمل کنند. و این را نیز ناشی از آن می دانستند که او نیز چون دیگر برادران جانب مردم را همچنان خواهد گرفت.

اما او در همان زمان شکست، در سال ۱۹۸۰ و در سخنرانی خود در کنوانسیون حزب دموکرات آمریکا در مدیسون اسکوایر گاردن گفت با آنکه مبارزه انتخاباتی برای او پایان یافته اما «آرمان ها پا بر جاست، امید باقیست و رویا هرگز نخواهد مرد»

و او تجلی این رویا را در سال ۲۰۰۸ در وجود مردی دید به نام باراک اوباما. حمایت قاطعانه او و کارولین کندی، دختر پرزیدنت جان کندی، از اوباما در بیست و هشتم ژانویه ۲۰۰۸ در حقیقت جان تازه ای به مبارزات انتخاباتی اوباما بخشید و او را در مبارزه شانه به شانه با هیلاری کلینتون، گامی بلند پیش راند.

سناتور کندی در روز آغاز ریاست جمهوری اوباما با صندلی چرخ دار، درمانده از سرطان مغزی که از پایش در می آورد، اما با اراده ای چون کوه خود را به مراسم ادای سوگند رساند تا با چشم خویش تجلی رویای همه عمر خود را ببیند. او آمده بود تا گزینش آخر خود را سربلندانه نظاره کند. 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط احمدرضا بهارلو | 
 

 

احمدرضا بهارلو 24/08/2009

Baharloo_173
در این دوران که یکی از اسمهائی که برایش گذارده اند، دوران مبادلات اطلاعاتی آنی در سطح دنیائیست، قرار است «اطلاعات» در کوتاه ترین مدت از راه وسائل ارتباط جمعی و همین طور وسائل ارتباط فردی، در اختیار همگان قرار گیرد و این همگان ساکنان همه سرزمین ها در هر کجای این کره خاکی هستند.

اما درحالیکه وسیله ارتباط یعنی آنچه Medium خوانده می شود به صورتی جهشی خود را تکمیل کرده (و نمونه اش را در انعکاس حرکت مردم ایران بعد از انتخابات و پیامدهای آن دیده ایم) در زمینه خود اطلاعات هنوز ما سرگردان در میان سه نقطه در حرکتیم.

اول، اطلاعات، که قرار است به صورت خبر از من به تو و از تو به من و یا از طریق رسانه های گروهی به من و تو برسد، که اسمش را information می گذارند.

دوم اطلاعات اشتباهی، که ظاهراً بدون قصد و غرض و بیشتر روی سهل انگاری تا قصد و غرض مبادله می شود و رد آن را هر روز در ارتباط های فردی یا گروهی می بینی. این اشتباهات خبری، مثل این است که بنده مثلاً اسم نخست وزیر ایتالیا را اشتباه بنویسم، که به خودم زحمت نداده باشم مثلاً وقتی از تعداد جمعیت هند می نویسم بروم و آمار را درست نگاه کرده باشم و رقمی نادرست بنویسم. اصل مطلب آن است که در این مورد که اسمش را گذاشته اند Misinformation توطئه و نقشه ای در کار نیست که ذهن تو را به جائی نادرست هدایت کند و اگر هم کند، عمدی نیست.

و سوم و یکی از مطرح ترین انواع مبادله اطلاعات، Disinformation یا تحریف اطلاعات است. در این حالت آنچه به نام خبر به دست من و تو می رسد عامداً تحریف شده و تغییر شکل داده تا تو را از رسیدن به نتیجه ای معقول بازدارد و به نتیجه نامعقولی سوق دهد که هدف این سیستم تحریف اطلاعاتی بوده است.

در سی سال گذشته در ایران از آنجا که انقلابی رخ داد و طبیعتاً پشت هر انقلابی آنان که به قدرت می رسند باید هیچ نکته مثبتی از پیش از انقلاب در ذهن جامعه باقی نگذارند یکی از طولانی ترین و مداوم ترین روش های تحریف اطلاعات تمرین شد و هنوز هم ادامه دارد. این هم منحصر فقط به ایران نیست و هر جامعه بعد از انقلاب مثل روسیه که به شوروی تبدیل شد، یا چین یا کوبا و غیره این شیوه تحریف اطلاعات و وارونه جلوه دادن اطلاعات به عمد را به کار برده اند.

این شیوه که مخرب ترین نوع استفاده از سلاح اطلاع رسانی است اما بیشتر اسلحه ای بوده که ازسوی دولت ها و دیکتاتورهای تمامت خواه مورد استفاده قرار گرفته و می گیرد اما لایه های پایین تر اجتماع هم به تبعیت از دروغ پردازی حکومت در حد خود به شیوع اطلاعات تحریف شده در جامعه می پردازند. بی جهت نیست که می شنویم در ایران، در طول سال ها خاطرات قلابی بسیاری از مقامات بالای رژیم گذشته با عکس و تفصیلات منتشر شده و خیلی ها نیز این خاطرات را خوانده و آنها که هوشیارترند از خودشان پرسیده اند، خوب این شخص که آنقدر هم مثلاً در دربار آن زمان جایش بالا بوده و با آنها خویشی و قرابت داشته، چرا این طور به سیم آخر زده و هیچکس و هیچ چیز را سالم باقی نگذاشته؟ اما به هر حال بخشی از جامعه نیز همین جعلیات را تحویل گرفته و احیاناً پذیرفته است.

اما روش تحریف اطلاعات و Disinformation در اجتماعات آزاد و سیستم های دموکراسی نظیر آمریکا نیز به وفور یافت می شود. از مجلات جنجالی و Tabloid ها که ملغمه ای از حقیقت و دروغ را عامداً با هم قاطی می کنند گرفته، تا تحریف اطلاعات در دست سیاستمداران در جائی که سیاست اقتضا می کند.

بالاترین و شدیدترین انواع آن نیز که در آمریکای امروز رواج یافته تحریف اطلاعات و Disinformation در مورد برنامه بهداشت عمومی و بیمه همگانی عرضه شده توسط پرزیدنت اوباماست که آماج این موج تحریف اطلاعات قرار گرفته و دست هائی که به نام صاحبان منافع خاص خوانده می شوند در حقیقت هدایت کننده این موج هستند. و قضیه تا به آنجا می رسد که مثلاً خانم سارا پی لین، کاندیدای معاونت ریاست جمهوری در انتخابات گذشته راحت و پاکیزه می آید و به مردم می گوید، بنا به این برنامه، هیئتی که اسمش را هم گذاشته هیئت مرگ از طرف اوباما، تعیین می کند که والدین شما باید کی بمیرند.

ابعاد این دروغ بزرگ اما به جائی رسیده که رسانه های گروهی آمریکا نیز دریافته اند فقط با نقل اینکه فلانی چه گفت، نمی توان خبر را به مردم داد و آنگاه که خبر از اصل دروغ است خبرنگار باید حداقل در پایان نقل یک دروغ از یک چهره صاحب نام بگوید که چنین ادعائی پایه و اساس ندارد.

این ما را می رساند به یک نقطه دیگر، یک نقطه متحول شده در ژورنالیسم امروز که راه خود را هشیارانه با زمان و مکان خود تصحیح می کند و تفصیلش نیز می ماند تا روزی دیگر. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:41  توسط احمدرضا بهارلو | 
 

 

Baharloo_172
دو نفر، دو خانواده و یا دو قوم بعد از مدتی که از هم دور افتاده باشند، وقتی به هم می رسند، دقیقاً نمی دانند چه کنند که آن یکی را آزرده نکنند.

چه بگویند که به تریز قبای آن طرف برنخورد. مثل ایام گذشته با او رفتار کنند یا نه. مبادا طرف عوض شده و دیگر نشود چون گذشته با او گفت و شنید. سیاست که جای خود دارد. مطمئن نیستی که درمورد مسائل ساده تر از آن طرف چه موضعی دارد که حرف و کردار تو مایه رنجش کسی نشود.

این حکایت، حکایت دیرین میان ایرانیان خارج از ایران و ایرانیان درون ایران بود، برای سالهای بسیاری که چون برق سپری شد. سالهای ابتدای انقلاب و اعدام های گروهی و جنگ و سفارت گیری که درست در زمانی رخ داد که ارتباط میان درونی ها و بیرونی ها به حداقل رسیده بود.
زمستان سرد و چندین ساله ای را که ایرانیان در درون ایران تجربه کردند، جایی که بقول جوانی، دیدن حتی یک روزنامه چاپ رنگین بصورت آرزویی برای کودکی درآمده بود که زندگیش اشباع از سیاه و سفید بود. برای برون مرزی ها شاید گفتنش آسان باشد، اما احساسش را گمان نکنم.

آن روزگار اما مثل هر روزگار دیگر یادها را از یاد دو طرف پاک نکرده بود و هر دو سو با همه بمباران تبلیغاتی که برای جداسازی آنها از هم میشد اجازه ندادند که اراجیف تزریقی جای «یاد»ها را در ذهنشان بگیرد و این یادها را نیز همچون کتاب و فیلم معروف فارنهایت 451 به کودکان خود منتقل کردند.

وقتی می گویم علیرغم بمباران تبلیغاتی منظورم آنست که در آن سو حکومت بطور سیستماتیک همه ایرانی های خارج از ایران را دزدهای بی خبری معرفی می کرد که پول مملکت را برداشته اند و در بهشت های زمینی خرج عطینا می کنند و ککشان هم بحال داخلی ها نمیگزد. در این طرف همه کوشش آن بود که هر که در آنجا مانده، در صف حزب اللهی و بسیجی و آنهاست که فقط مشت نشان می دهند و چیزی به نام منطق در کله شان نیست.

اما «یاد» یاد گرانبهایی که در ذهن ایرانیان نشسته و پاک شدنی نیست همه این مهملات تبلیغاتی را بی ارج باقی گذاشت و از همان آغاز بجستجوی راهی چه در مجاز و چه در واقعیت برآمد. برای پیوند میان این دو پاره به عمد از هم گسسته.

این پیوند، این ارتباط بناحق گسسته شده میان ایرانیان به لطف هوشیاری و چشم و گوش بازی و همت بلند هر دو طرف و با مدد از تکنولوژی که خوشبختانه ذهن ایرانیان برای پذیرش آن پیوسته آمادگی داشته و دارد، پلی میان این دو بوجود آورد که باید طولانی ترین پل دنیا خوانده شود، هرچند در مجاز است.

با این همه گاه در کوران حوادثی که به سرعت می رسند و میگذرند، مثل حرکت شجاعانه میلیونها ایرانی در یافتن پاسخ آنکه « رأی من کجاست؟» حداقل این طرفی ها با همه همدردی و همیاری که نسبت به ستمی که بر هموطنان آنها می رود نشان داده و نشان می دهند، گاه باز در میانه راه صورت مسئله یادشان میرود و باز فیلشان یاد هندوستان می کند و انگار دست خودشان هم نیست، در حالی که باید دست خودشان باشد.
وقتی از درون ایران حکایت تجاوز ننگین به پسران و دختران ایرانی را در داخل دوزخ هایی بنام زندان می شنوی، تصور نمی کنی مجادله من و تو، مجادله بر سر این که این پرچم درست است یا آن پرچم، این شعار درست است یا آن شعار، فلان اتفاق تاریخی کودتا بوده یا انقلاب، رنگ سبز بهتر است یا نمیدانم چه رنگ، نه در شأن من و نه در شأن تو و نه کمکی اندک برای جوانیست که برای آزادی جان برکف میگذارد و برای حدیث کهنه و فرسوده این رنگ و آن رنگ تره هم خورد نمی کند؟

برای ما رساندن پیام ایرانیان درون ایران به دنیا باید مهمتر باشد یا این که این پیام در چه لفافه ای و با چه رنگ پیچیده شده باشد؟

آیا ما خوابمان میبرد یا گاه عینکمان را گم می کنیم که صورت مسئله ای باین درشتی و آشکاری را نمی بینیم؟ 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:51  توسط احمدرضا بهارلو | 
 

 

احمدرضا بهارلو 20/08/2009

Baharloo_171
















دیروز Don Hewit ، مردی که بنام خالق برنامه تلویزیونی 60minutes (شصت دقیقه) اشتهار داشت، درگذشت. معمولاً که چه عرض کنم، عموماً فیلم هایی را که تماشا می کنی با نام هنرپیشگان آن شناسایی می شوند و برنامه های تلویزیونی نیز با نام گویندگان و مجریان آن. بنابراین سازندگان و بوجود آورندنگان اصلی معمولاً نامشان آن پشت مشت ها پنهان میماند و تنها خود اهل فن از احوال و از نقشی که اینان ایفا کرده اند آگاهند.

درمورد Don Hewit هم قضیه به همین ترتیب است و حتی فراتر از کار بزرگ سیاسی-خبری جاذب که در سال ۱۹۶۸ آغاز شد.
رد Don Hewit را باید به سالهای پیش از آن زد. سال ۱۹۶٠ که او اولین مناظره تلویزیونی میان دو کاندیدای ریاست جمهوری آن زمان جان کندی و ریچارد نیکسون را براه انداخت.

از دید بسیاری از تاریخ نویسان آن مناظره تاریخی، براستی نقطه تعیین کننده بود در رقابت دو کاندیدایی که شانه به شانه هم میتاختند. یکی ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهوری محبوب جون دوایت آیزنهاور از حزب جمهوریخواهان و آن دگر جان کندی سناتور جوانی از خاندان پرآوازه کندی. در آن مناظره معروف که هیچیک از دو کاندیدا از نظر گفتن و پیام خود را رساندن، ضعفی نشان نداد اما، چهره رنگ پریده و عرق کرده و حتی لباس ریچارد نیکسون در قبال چهره برنزه و لباس خوش دوخت و اطمینان بنفسی که کندی جوان از خود نشان داد، بگمان بسیاری عاملی شد که در انتخابات ۱۹۶٠ جان کندی را پیروز و روانه کاخ سفید کرد.

Don Hewit در ۱۹۶۸، برنامه دنیاگیر 60minutes را در شبکه CBS بوجود آورد که در حقیقت پایه گذار مکتبی در تلویزیون شد که پیش از آن بیشتر به روزنامه ها و مجلات خاصی محدود شده بود.

او فکر ژورنالیسم تحقیقی را با برنامه 60 دقیقه که با تیمی قوی از گویندگان و مجریان چون مایک والاس، هری دیزیز و دن رادر، همراهی می شد در تلویزیون تحقق بخشید و با مداومتی که برنامه 60 دقیه در تعقیب و دنبال کردن رخدادها فراتر از پوشش خبر، بلکه در جست و جوی چگونه و چرا نشان داد این گونه ژورنالیسم پویا و کنجکاو را که با تصویر همراهی میشد، الگو و مایه تقلید های خوب و بد در سالهای تا امروز کرد.

تیم 60Minutes برای هربخش خود، تیمی را روانه تعقیب یک داستان، حادثه، یا شخصیت سیاسی و اجتماعی می کرد و بجای مصاحبه های نرم و محافظه کارانه گاه در برابر این شخصیت و آن سیاستمدار و آن چهره غیرمشهور اما شاغل یک پست و مقام میایستاد و او را به پرسش و سؤال میگرفت و آنگاه حرف و سخن او را که با حرف و سخن آن دگر همخوانی نداشت در برابر هم قرار میداد و میخواست تا ماجرا را از حالت خبر بصورت داستانی درآورد که حقیقت و انگیزه بروز آن معلوم شود و یا آنکه در جایی پنهانکاری کرده و مردم را در بی خبری گذاشته دستش رو شود.

 60Minutes حتی از دنبال کردن سیاستمداران و چهره های داخلی نیز فراتر رفت و گاه با رهبران جهانی نیز با روشی مشابه روبرو شد. بسیاری از جوانان قدیم بخاطر دارند مصاحبه مایک والاس را با محمدرضاشاه پهلوی که در ایران صورت گرفت اما در میانه آن مایک والاس قضیه شکنجه در زندان ها توسط ساواک را پیش کشید و یا قضیه اینکه شاه ایران تا چه حد زنان را همسان با مردان می داند.

بطور کلی 60Minutes و خالق آن Dan Hewitt سعی بر آن کرد تا در رسانه ای بنام تلویزیون که اسمش به سطحی بودن در رفته بود، نوعی گزارش را مرسوم کند که نیاز به رسیدن به عمق خبر بود و در یافتن پاسخ چرا.

آنچه دست وپای تلویزیون را تا آنزمان در این زمینه بسته بود آن بود که تلویزیون تصویر می طلبید و گاه برای یافتن عمق خبر وجود دوربین فیلمبرداری خود بصورت مانع در میآمد. این چنین بود که او در سالهای آغاز و تکامل (60 دقیقه ) به هر شیوه ای متوسل شد حتی شیوه مخفی کردن دوربین و بی خبر گذاردن آنکه با او حرف زده می شود از این که دوربینی دارد حرفهایش را ضبط می کند.

این روش ها شاید امروز از نظر اخلاقی پسندیده جلوه نکند یا باعث حتی اعلام جرم علیه خبرنگار شود، اما قضیه این بود که راهگشایان اول راه را میگیرند و جلو میروند، بعداً مفسران و قانونگزاران و غیره پیدا میشوند که برایش مقررات بتراشند.

دان هیوت ۸۶ ساله بود.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:20  توسط احمدرضا بهارلو | 
 

 

احمدرضا بهارلو 19/08/2009

Baharloo_170
وقتی آدم از منطق و منطق پذیری کم آورد، نمی دانم کدام شیر پاک نخورده ای یادش داد تا برای پیشبرد موقعیتش و در حقیقت بارکشی از همنوعش از دو سلاح ترس و طمع استفاده کند.

بترس که اگر جیک بزنی و هرچه می گویم نکنی ... بله تا آنجا که قوه تصور خشونت من اجازه می دهد، برایت مجازات قطار می کنم، و هرچه در مقابل این تهدیدها مقاوم شوی، من هم با تصور جنون آمیز خشونت خود، خشونتی سخت تر خواهم آموخت تا با تهدید آن به بارکشی وادارمت. به موازات ترس، سلاح طمع هم به کار می افتد که اگر بچه معقولی باشی، چنین کنی که من می گویم، این را به تو خواهم داد و آن را و تا آنجا که دامنه خیالت اجازه دهد.اصل قضیه به هر حال همین بوده که با یک انگیزه طمع و ضد انگیزه ترس، آدم های دیگر را واداری که در میانه این دو عامل فارغ از خرد تصمیم گیری، برایشان تصمیم گیری شود.

بنا بر این، این روش استفاده از ترس و طمع به جای منطق و خرد، هم راهگشای زندگی شخصی آدم ها شد و هم در زندگی جمعی گریبانشان را گرفت و رهایشان نکرده حتی امروز.

کدام حاکم و سلطان و شیخ و سیاست پیشه ای را سراغ دارید که متوسل به این دو سلاح نشده باشد؟ اگر یک لیست ده نفره درست کردید، بنده را هم خبر کنید.

اما توقع تو به عنوان انسان قرن بیست و یکم، که صد البته پیشینه آدم بر این کره خاکی هزاران هزار سال بیش از این بیست و یک قرن است، آن است که همچنان که در هر موردی از زندگی خصوصی و خانوادگی و اجتماعی همه چیز تغییر کرده و زیر و رو و دگرگون شده، این دو محرک و ضد محرک کهنه نیز تغییر کرده باشد و انگیزه هائی خردمندانه تر به جای تهدید و تطمیع نشسته باشد. اما تو خود درمی یابی که خود نیز آنچنان پشت در پشت در راستای این دو قطب فریب در حرکت بوده ای که حرکت های خودت را هم در میانه همین دو قطب میزان کرده ای.

اما در کلیت جامعه می بینی که به تناسب آنکه در کدام جامعه پیشرفته یا به دنبال پیشرفت زندگی کنی، هر چند باز برایت انگیزه و ضد انگیزه طمع و ترس رابالای سرت قرار داده اند، اما در جوامع پیشرفته کفه ترازو به سوی طمع می چربد و در اجتماعات هنوز در حسرت پیشرفت، روز به روز بر سنگینی کفه ترس افزوده می شود.

تو خود همین آخرین تحفه خشونت و ترس را ببین. همین ماجرای شرم بشریت و شرم سازمان های بی خاصیت جهانی، همین ماجرای تجاوز جنسی به پسران و دختران زندانی را و دریاب چرا می گویم در جامعه ای پیش رفته کفه ترازوی طمع و در سامانی پس رفته یا به زور پس رانده شده، کفه ترازوی ترس با چه وزنه ننگینی سنگین می شود.

یعنی دقیقاً دست گذاشتن روی پاشنه آشیل یک جوان که هنوز مثل کهن سال ترها آنچنان ترس از جان ندارد، اما ترس از حیثیت دارد.

آنچه او نمی داند اما خواهد دانست آنکه این حیثیت او نیست که به مخاطره افتاده باشد و اینکه لکه شرم نه بر پیشانی او که بر صورت عاملان خواهد بود و این ترس نیز بی اثر خواهد شد، تا ذهن ویرانگر ترس آفرینان، تحفه نامبارک دیگری رو کند.

سوال من و سوال تو اما باید این باشد که چگونه دنیا با همه سازمان های قد و نیم قد، دنیائی باید بنشینند منتظر که از چنته خشونت ترس آفرینان، نوبت بعدی چه بیرون خواهد آمد؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:39  توسط احمدرضا بهارلو | 
 

 

احمدرضا بهارلو 18/08/2009

Baharloo_169

در غیاب یک سازمان جهانی موثر، سازمان مللی کارآ و سیاست پیشگانی مسئول و شجاع، بانوئی آستین همت بالا زده و عزم را جزم کرده تا از موقعیت ویژه خود، از نام و اشتهار دنیائی خود و از رئیس جمهوری که گوش شنوائی برای سخن منطقی و به حق دارد برای احقاق حق پایمال شده زنان در هر سوی این دنیا استفاده کند.

هیلاری کلینتون در حقیقت پرچم مبارزه علیه ستم علیه زنان را در سال ۱۹۹۵ و در سخنرانی خود در اجلاس پکن بالا برد که در آن با صراحت به فجایعی که در مورد زنان در بسیار اجتماعات رخ می دهد و جامعه بی تفاوت از کنار آن عبور می کند، از آزار و ستم و زورگوئی به زنان به نام سنت و رسوم که برای همان عهد دقیانوس هم غیر انسانی جلوه می کند، و از آزارها و تجاوزات سیستماتیک جنسی علیه زنان سخن گفت و دنیا را متوجه کرد که با حضور زنانی قوی اراده و مصمم چون او دیگر نمی تواند بی تفاوت و بدون واکنشی موثر به مداومت این قضیه شرم بار کمک کند. خانم کلینتون در آن زمان که بانوی اول آمریکا بود زنگ خطر را برای مردان بی معرفتی که شرم از نگاه زنان مورد آزار و تجاوز ندارند به صدا درآورد اما باید برای برداشتن گامی موثر در سطح جهانی تا امسال صبر می کرد.

هیلاری کلینتون باید منتظر امروز می ماند و این زمان که در دوران ریاست جمهوری مردی با گوش های شنوا چون باراک اوباما، در این موقعیت تاریخی قرار گیرد که به عنوان وزیر امور خارجه آمریکا برای احقاق حق زنان که هم اینک در هر گوشه ای مورد هرگونه آزار قرار می گیرند، گامی بلند بردارد و با استفاده از اهمیت و نفوذ و موقعیت خود، کاری عمده در جهت ریشه کن کردن «زن ستیزی جهانی» که انگار در اکثر جوامع پس مانده بشری نهادینه شده است، انجام دهد.

هیلاری کلینتون یازده روز اخیر را در آفریقا بود و اوقاتی را که با زنان مورد آزار آفریقا صرف کرد به مراتب بیشتر از اوقاتی بود که صرف ملاقات با سیاستمداران کرد. او در عمل ثابت کرده است برای او تنها مسئله مهم در برابر بشریت، مسئله تروریسم و یا جلوگیری از گسترش سلاح اتمی نیست. که این بشر اول باید تکلیفش را با خودش معین کند و بعد برسد به مسائل دیگر.

خانم کلینتون نیز چون من و تو می داند که ما هنوز در دنیائی زندگی می کنیم که در آن خبر هفته پیش آن بود که مردان حماس ۴۶۰ ازدواج گروهی برگزار کرده اند که سن دامادها از ۱۶ تا ۳۶ سال و عروسان از ۶ سال تا ۱۰ ساله بود. و این ماجرا با عکس و تفصیلات مفصل که حکایت قربانی کردن این همه دختر بچه بی گناه بود مورد اعتراض هیچ سازمان خاک بر سر جهانی قرار نگرفت. هیچ سیاستمدار خردمندی پا پیش نگذاشت که جلو این قربانی کردن دختران در قرن بیست و یکم را بگیرد و هیچ مردی از میان همان اجتماع، مردی و معرفت آن را نداشت تا این مراسم قربانی کردن دختر بچه ها را بر هم بزند و در ننگ نظاره بر آن سهیم نباشد.

خیال نکنید گرفتاری خانم کلینتون تنها در مواجهه با بی خردی دیگر نقاط دنیاست. او در همین جامعه خود و علیرغم آن همه نفوذ و قدرتی که دارد در برابر برنامه های بی سامان و در هم ریخته کمک های خارجی وزارت خارجه آمریکا به بن بست می خورد و باید دراین جبهه نیز همچون جبهه زن ستیزها بجنگد. او برای کمک رساندن به زنان محروم و مورد آزار آفریقا و خاورمیانه، زنان افغانستان و عراق باید در همین سامان نیز از هفت خوان رستم بگذرد.

اما هیلاری کلینتون زنی است که امتحانش را پس داده است. او به عنوان سمبلی از زن آگاه امروز، بیدی نیست که با این بادها بلرزد. او گمان ندارد که بدون رفع ستم و آزار زنان این دنیا می تواند سرانجام گامی به پیش بردارد.

او هدفی بزرگ را ترسیم کرده و برای رسیدن به آن می کوشد که اهمیتش از صد تا طرح صلح و تروریسم و اتم و غیره بیشتر است. او اما در این مسیر دشوار و سخت، نه تنها آغاز کرده و نه تنها خواهد ماند. او زنان و مردان خردمندی را در گذر از این گذرگاه دشوار با خود دارد که هر روز بر تعدادشان افزوده می شود. او زنگ بیداری زنان و زنگ بیداری مردان خردمند را به صدا درآورده است.

شک ندارم که تو نیز امروز همچون من می گوئی خدا قوت خانم کلینتون. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:57  توسط احمدرضا بهارلو | 
 

 

احمدرضا بهارلو 17/08/2009

Baharloo_168
از همین اول بگویم آنچه همیشه گفته ام که من مفسر نیستم، یعنی مفسر سیاسی نیستم، وگرنه در مورد ورزش و سینما و دیگر تفریحات مفید سرم برای تفسیر درد می کند. آنچه من برای تو می نویسم هم حتی اگر به سیاست مربوط شود نه تفسیر که فقط دید شخصی من و روایت من از حادثه هاست آنچنان که می بینم و به تو گزارش می دهم.

حالا در همین هیر و ویر، دوستی قدیمی در مصاحبه ای از من می پرسد چیزی شبیه به اینکه الان با توجه به آنچه حکومت ایران نسبت به مردم کرده، مردم چه واکنشی نشان می دهند؟

پاسخ من در آن روز این بود که گمان دارم، با توجه به آنچه از ایران می بینم و می شنوم، در حقیقت این مردم هستند که ابتکار عمل را در دست دارند و حکومت تنها کارش واکنش هائیست که اکثراً نیز تکراری و مصرف شده است. و امروز هم وقتی از ایران می شنوم و آنچه از ایران می بینم، مرا بیشتر معتقد می کند به این که آنچه از مردم در ایران دیده می شود «ابتکار» است و آنچه از حکومت دیده می شود واکنش است و آن هم به صورت تکرار. و خوب می دانی که کارآئی «ابتکار» تا چه حد است و فرسوده شدن نیروی «تکرار» تا چه اندازه.

ملاحظه کن هنگامی که «حکومت» به «تکرار» شیوه همیشگی اعتراف گیری رو می کند که از شدت تکرار فرسوده و مندرس شده، محسن آرمین، سیاستمدار اصلاح طلب و سخنگوی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که در مجلس ششم به عنوان نماینده چهارم به مجلس راه یافت، چگونه پیشاپیش با پیشدستی در اعتراف هرگونه اعتراف احتمالی را که در آینده از او گرفته شود مردود اعلام می کند.

او در نوشته مفصل خود می گوید با توجه به جریان حاکم علیه معترضان به نتایج انتخابات، «این حقیر هر آن باید درانتظار دستگیری و حبس و قرار گرفتن در شرایط مشابه عطریانفر و ابطحی باشم. و از سوی دیگر خود را در این حد می شناسم که استعداد اویس قرنی و بایزید بسطامی شدن را ندارم که در شرایط خاص یکباره حقایق ملک و ملکوت بر من مکشوف شود و تمام افکار و اندیشه هایم تغییر کند.» بنا بر این پیش از تحقق چنین احتمالی درباره خود به صراحت اعلام می کنم به آنچه در قالب بیانیه ها و مواضع فکری و سیاسی سازمان متبوعه تا کنون منتشر شده و آنچه تا کنون شخصاً گفته یا نوشته ام اعتقاد راسخ دارم. هیچ نقطه سیاه و تاریکی در زندگی سیاسی خود ندارم که به خاطر آن احساس ندامت و شرمندگی کنم. هیچ ارتباطی با بیگانگان نداشته ام و ندارم. تا کنون هیچ پولی از محافل بیگانه دریافت نگرده ام. نه به انقلاب مخملی معتقدم و نه به براندازی نظام و تنها خواهان اجرای قانون اساسی و قرار گرفتن همگان در چارچوب قانون هستم... بنا بر این اگر مشیت و اراده ربوبی بر این تعلق گرفت که به ابتلا و فتنه ای که دوستان و برادرانم گرفتارند دچار شوم، از هم اکنون اعلام می کنم اگر سخنی بر خلاف آنچه گذشت از بنده شنیده شد، اعتقاد و باور این حقیر نبوده و تحت شرایط ویژه زندان و به اکراه و اجبار به آن اقدام کرده ام. از تمام همکارانم در جمع فعالان سیاسی نیز می خواهم تا فرصت باقی است به صورت جمعی یا فردی به اقدامی مشابه دست بزنند، زیرا در شرایط موجود تنها به این طریق می توان به بدعت سیئه و شیوه زشت و نا مبارک اعتراف گیری پایان داد.»

حالا این «ابتکار» محسن آرمین را در مقابل «تکرار» حکومت در روش «اعتراف تلویزیونی» قرار بده و ببین با آنچه آرمین پیشاپیش در مورد اعترافات احتمالی خود می گوید، که هر اعترافی از من بگیرند دروغ است، اگر فردا محسن آرمین را بیاورند جلوی تلویزیون تا روش اعترافات تلویزیونی را تکرار کند، این اعترافات احتمالی، ارزشش پیش غریبه یا خودی تا چه حد خواهد بود؟ و چگونه کمدی مضحکی درست خواهد شد که هر قاضی و هر آدم صاحب معرفتی را ناچار سازد تا چنان اعترافاتی را به سطل زباله سرازیر کند، نه آنکه به عنوان سند جرم، انسانی را با آن محکوم سازد. و از این ها بالاتر، بالاتر از هر قاضی و دادستان و سیستم قضائی، قضاوت مردم و افکار عمومی در پایان حکایت چگونه خواهد بود.

آیا تو نیز فکر نمی کنی امروز «ابتکار» با کیست و «تکرار» کار کی؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:4  توسط احمدرضا بهارلو | 
 

 

احمدرضا بهارلو 14/08/2009

Baharloo_167
شاید تجسم آنچه الآن میگویم برای بعضی جوامع و از جمله در جایی که تو نشسته ای، يک مقدار بعید و غیرقابل باور باشد، اما در این جامعه ای که من در آن زندگی می کنم، نه غریب است و نه عجیب و نه از دید من که از جایی دیگر آمده و ماندگار این سرزمین شده ام، نامعقول و نامعمول جلوه می کند.

تصور کن یکی از فوتبالیست های نام آور ایران را و اینکه بیایند و بگویند این فوتبالیست نام آور و محبوب و غیره و غیره را دستگیر کرده اند به جرم آزار و اذیت و کشتن سگ ها. و این که این فوتبالیست نام آور و محبوب به خاطر همین همه قراردادهای کلان باشگاهی و تبلیغاتی را که سر به میلیونها میزده از دست داده و دو سال هم فعلاً باید در زندان باشد تا بعد تصمیم بگیرندکه آیا قابلیت آزاد شدن را دارد یا نه.

احیاناً اگر چنین خبری را در روزنامه ای در آن خطه می خواندی ممکن بود بگویی دروغ سیزده است و کیست که بیاید بخاطر یک سگ بدبخت و بنده خدازده، فوتبالیست محبوب ما را به زندان بیاندازد.

اما در اینجا، این اتفاق افتاد و شاهدش بودیم و تعجبی هم اگر کردیم نه بابت مجازات این فوتبالیست بلکه به خاطر حماقت و سبعیت و بی احترامی او به یک موجود زنده بود.

و این فوتبالیست، مایکل ویکس که داستانش را بعد از آزادی از زندان برایت نوشتم، بعد از مدتها که منتظر بود تا کسی به سراغش بیاید، بالاخره به استخدام باشگاه Eagles  در فیلادلفیا در آمد. یعنی فیلادلفیا با هزار ترس و لرز با او قرارداد بست. اما این نه پایان حکایت است و نه پایان اسارت مایکل ویکس.

او هرچند از زندان آزاد شده، اما از زندان افکار عمومی این جامعه خلاص نشده و همچنان دربند است. باشگاه های فوتبال آمریکا هم از بیم همین جرئت نداشتند او را در تیم خود قبول کنند و باشگاه Eagles هم نیک میداند که چه ریسکی را متحمل شده است.

مناظره امروز در آمریکا اما اینست که آیا باید به مرد جوانی که در بیست و چند سالگی این چنین به مسیر نشیب اخلاقی افتاده بود در حالی که جامعه او را بر فراز خود قرار داده بود، فرصتی دوباره داد و یا باید گذاشت تا برای زجر و مصیبتی که برسر این همه موجود بیگناه آورده، در فلاکت خود باقی بماند؟

اما آنچه مرا دلگرم می کند آنست که در جامعه ای برای زندگی و موجود زنده آنچنان ارزشی قائل باشند که هیچ کس، حتی آنکه از بابت نام و آوازه و شهرت خود بر فراز جامعه میراند، نتواند به حریم حقوق موجودی دیگر، حتی اگر این موجود سگ زبان بسته ای باشد تجاوز کند. و اگر کرد ببیند که چگونه این سایه سنگین نگاه اجتماع رهایش نمی کند و باید با این نگاه پیوسته خو کند. و دلسردی و افسوسم آنکه در جایی دیگر و در جاهایی دیگر که کم هم نیستند و دریغ که هستند، این بی حرمتی به زندگی، به موجود زنده و حتی به انسان آنچنان بی اهمیت و ناچیز جلوه می کند که جزو روال عادی زندگی تلقی شود.

اما نه. من اشتباه می کنم، بی حرمتی به موجود زنده و به انسان و حقوق خداداد او، جزو روال عادی نمی شود. حاکمان آن سامان ها اما کوشش داشته اند و کوشش دارند تا این بی حرمتی برای من و تو عادی و جزو روال عادی زندگی شود. و اعتقاد دارم که نمی شود. این را تاریخ پر از فراز و نشیب بشر از قرون تاریک و روشن گذشته نشان داده و نشان می دهد. اگر جز این بود با آن همه خیل دیکتاتورهای بزرگ و کوچک و حاکمان سفاک که هر قومی و ملتی ستمشان را تجربه کرده و جملگی نیز در جهت کشتن آزادی و اندیشه آزادی خواهی شمشیر تیز کرده بودند، نمی بایست تا به امروز دیگر اثری از آزادی و آزادی خواهی در ذهن و اندیشه کسی باقی مانده باشد، چه رسد به آنکه رایحه دلاویز آنرا نیز استشمام کرده و از نعمت آن بهره ور هم شده باشند.

و بر همین روال باز بخود می گویم، اگر در جایی، مثل اینجا که من نشسته ام مناظره روز بر سر آن می شود که آیا باید به آدم جوانی که در سقوط اخلاقی خود به سگ آزاری می پرداخته، بعد از دو سال زندان و از کف دادن همه ثروت و هستی باید فرصت دوباره یابی خود و زندگی دوباره را داد یا نه؟ این مناظره به نشانه اهمیت به زندگی و زنده، صدایش در سرزمین های دیگر نیز خواهد رسید و حتی در گوش های ناشنوای حاکمان بی خبر نیز صدایی خواهد داشت. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:48  توسط احمدرضا بهارلو | 
 

 

احمدرضا بهارلو 13/08/2009

Baharloo_166
ایرادی که از سیستم بهداشتی آمریکا گرفته می شود و سالهاست از آن گفته می شود و کمتر به نتیجه می رسد، آن است که در کشورهای غنی همچون آمریکا در حال حاضر متجاوز از ۴۷ میلیون نفر فاقد هرگونه بیمه تندرستی هستند. این گروه عظیم حدوداً یک ششم جمعیت آمریکا را شامل می شود همچنین در اجتماعی زندگی می کنند که هزینه دارو و درمان در آن بسیار بالاتر از اجتماعات مشابه است. مقایسه مردم عادی و جهانگردانی که اروپا را تجربه کرده و آمریکا را دیده اند، پیوسته با تعجب و شگفتی بوده که چگونه در اکثر کشورها ی مرفه اروپا بیمه همگانی وجود دارد اما در آمریکا نیست.

این مشکلی نیست که خود آمریکائیان از آن آگاه نباشند و در این میان تلاش ناموفق سیاستمدارانی مثل سناتور کندی از چند دهه پیش و یا دیگر تلاش ناموفق هیلاری کلینتون در آغاز دوران ریاست جمهوری پرزیدنت کلینتون از موارد مثال زدنی است که چگونه در امری بدیهی مثل نیاز کلی جامعه به داشتن یک سیستم بهداشتی که همه شهروندان و ساکنان این کشور را بپوشاند، این چنین موانع و مشکلاتی وجود دارد که تا این زمان این مشکل را لاینحل گذاشته و حتی امروز نیز که پرزیدنت اوباما بنا به وعده های انتخاباتی خود کمر به حل این معضل بسته، مقاومت ها و تبلیغات منفی و به گفته پرزیدنت اوباما سیستم وارونه جلوه دادن اطلاعات و ترساندن مردم آن را به صورت مناظره ای ملی میان موافق و مخالف درآورده است.

اما شاید اصل مشکل هر چه باشد و اینکه سیستم پوشش عمومی بهداشت در تضاد با چه منافع گروه هائی خاص باشد، آنچه امروز و در مناظرات جاری به جای اصل مطلب مورد مناظره و گاه نیز مشاجره قرار می گیرد، مسئله دیرینه و کهن میزان دخالت دولت در امور است و اینکه دولت باید تا چه حد بزرگ شود و تا چه میزان مسئولیت های بخش خصوصی را عهده دار شود.

اصولاً ترس از یک دولت بزرگ از روز اول تشکیل این سرزمین با مردم بوده و با استفاده از همین ترس مردم بسیاری از صاحبان منافع خاص توانسته اند در موارد بسیار از همین حربه استفاده کرده و جلو برنامه های بسیاری را که باعث گسترش نقش دولت در جامعه می شود بگیرند. در حال حاضر نیز علیرغم بدیهی بودن نیاز جامعه آمریکا به یک سیستم بهداشتی درخور که در این سرزمین ثروتمند یک ششم جمعیت آن را بدون بیمه بهداشتی رها نکند، صورت مسئله برای بسیاری از مردم عوض شده و به صورت مناظره بر سر میزان دخالت دولت در آمده است.

آنچه قضیه را برای مخالفین آسان می کند منحصر به بیمه بهداشتی نیست و در حقیقت قضیه از سال پیش و از دولت پیش مایه می گیرد که برای نجات سیستم بانکی که بی رویه و آزمندانه همه ضامن های ایمنی سیستم بانکی و سرمایه گزاری را نادیده گرفته بود، دولت را راساً وارد گود کرد. پس از آن باز در همان دولت پیشین نیاز دخالت دولت برای نجات غول های بیمه و استفاده از کمک های چند صد میلیارد دلاری پیش آمد و بعد سقوط صنعت اتومبیل سازی در آمریکا و شتاب دولت برای نجات آنها و یا لااقل پاره ای از آنها که برخورد کرد با حکومت اوباما.

با چنین زمینه ای که دولت راساً ناچار به دخالت در سیستم بانکی و بیمه و اتومبیل سازی شده باشد، طبیعی است که آنان که مردم را از بزرگ شدن بی حساب دولت می ترسانند زیاد کار مشکلی برای نشان دادن آمار و ارقام ندارند، هرچند از اینکه می گویند این نیاز دخالت نا معمول دولت از کجا و از چه زمانی آغاز شده و چگونه حرکت اولیه آن در دوران حکومت بوش و جمهوری خواهان بوده، طفره رفته و برای جمعیتی که تعدادش زیاد نیست اما صدایش بلند است و این صدا نیز در تلویزیون های کابلی نه چندان با نام و نشان چند برابر انعکاس پیدا می کند، بهانه ای شده تا آنچه را که امروز از بزرگ شدن و دخالت فزاینده دولت در امور جامعه حکایت دارد، با توسل به حافظه کوتاه مدت و فراموشکار از جامعه و بی حافظگی بخش دیگری که اصلاً حواسش به آن قضایا نبوده که حافظه ای از آن داشته باشد، قضیه را به صورتی جلوه دهند که انگار دولت اوباما می خواهد سیستم سوسیالیستی را جایگزین سیستم سرمایه داری آمریکا کند که این مملکت پیوسته به آن می نازد.

اکثریت مردم آمریکا نیز ظاهراً به این نتیجه رسیده اند که بی توجه به این رسانه مخالف و آن رسانه گروهی موافق که صورت مسئله را درست جلویشان نمی گذارد، به روش کهن تجمع در سالن های شهرداری و مناظره با هم بپردازند.

اما نکته این است که همه آنها که به ناحق نیز سعی در تخریب چهره رییس جمهوری آمریکا دارند و منافعشان چنین اقتضا می کند و بذر سوء ظن را با کمک مخارج عظیم در میان مردم می پاشند، نه تعقیب قانونی می شوند و نه دست و پایشان را در غل و زنجیر می گذارند و دسته جمعی محاکمه شان می کنند.

دادگاه اصلی اما دادگاه افکار عمومی آمریکاست که هر دو طرف باید بکوشند حمایت آن را جلب کنند و سرنوشت بیمه عمومی بهداشتی در آمریکا نیز بستگی مستقیم خواهد داشت به اینکه کدام یک از این دادگاه به وسعت یک کشور برنده بیرون آیند. در این دادگاه افکار عمومی جریاناتی مثل مخالفین و موافقین فی المثل مسئله سقط جنین هنوز که هنوز است هیچیک پیروزی قاطعی به دست نیاورده اند، این یکی اما شاید احتیاج به قضاوتی قاطع تر و سریع تر از سوی مردم آمریکا داشته باشد. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 7:50  توسط احمدرضا بهارلو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نوشته های احمد رضا بهارلو را با عنوان " قلم بدست " در همين سايت و در همين صفحه ملاحظه خواهيد فرمود.
لطفأ اظهار نظرهای خودتان را به شخص نويسنده به آدرس ايميل زير بفرستيد:
baharloo@voanews.com

وبلاگ احمد بهارلو:
http://abaharloo.blogfa.com/
http://ahmadbaharloo.blogspot.com

پیوندهای روزانه
قلم بدست
صدای امریکا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM